سراسرزمستان را دویدم با کوله بارم
که سبدی خالی بیش نبوده است..............
پس اينها همه اسمش زندگي است
دلتنگيها دل خوشيها ثانيه ها دقيقه ها
ما زنده ايم چون بيداريم ما زنده ايم چون ميخوابيم
ورستگار وسعادتمنديم
زيرا بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني براي گنجشك عشق باقي گذاشتيم /تمام
چقدر شبیه مادرم شده ام
چرا نمیشناسی ام؟ چرا نمیشناسمت؟
میدانم مرا نمیشنوی و من این را از سیبی که از دستت افتاد فهمیدم
دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و به دردهای باد کرده روحم
که از قاب تنم بیرون زده اند
با توام بی حضور تو
بی منی با حضور من. می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تادل نازک پروانه نشکند.
همه سهم من از خود دلی بود که به تو دادم و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی
که برایم ساخته بودی گریستم وتو هرگز ندانستی که زخمهایت زخمهای مکررم بودند.
نخهای ابی ام تمام شدند وگلهای بقچهء چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند.
باید پیش از بندامدن باران بمیرم./تمام
(دو مرغابی در مه. استاد حسین پناهی)
...همیشه شروع به ریسک میماند شروع میکنیم و ریسکش را می پذیریم.
قرار بر این است که اینجا فضایی باشد کاملا دوستانه و خالی از ژست های روشن فکری
بگوییم آن چه را که می دانیم و بیابیم آنچه را که نمیدانیم ...با صداقت محض.
تا بل به پیش برود ایل هنر باالاخص کدخدای این ایل چهل ولایت .(نمایش )
بی نام بی مرز با تاکید بر جهانبینی فرا ملیتی از خاکی پاک به نام سوق بر این دشت سلام میداریم
و سلام ...
بسم الله الرحمن الرحیم ...
که چشمان تو گل آفتابگردانند به هر کجا که رو کنی خدا آنجاست/تمام